چشمانم را به سوی پنجره ی اتاق می گردانم فکرم درطول یک لحظه با تصویرهای گوناگونی که انگار روی شیشه ها رسم شده در هم می آمیزد،
از پشت انحناهای ظریف نرده ی پشت پنجره که به طرز زمختی آهنین است امواج سبزرنگِ درختانِ بلند راهِ خود رادر هوای نیمه روشن صبح به سوی چشمانم پیدا می کنند.
ساختمان بلند رو به رو قامتِ درختان را تحقیر می کند.
چقدر ترکیب گلهای صورتی که به یکباره دیش خاکستری ماهواره از میانشان روییده احمقانه است چه طعنه ی معناداری! واژه ای شاید بی ربط در ذهنم تداعی می شود" اصالت هنر"!
از لا به لای خطوط خشن هندسیِ تمدن کمی دورتر خطی مورب نوازشگرِ نگاهم می شود بی اختیار خط را دنبال می کنم،
مرا به اوج می برد
با پوز خندی ارتفاع ساختمانِ رو به رو را برانداز می کنم (به یاد فروغ می افتم "و نردبام چه ارتفاع ِحقیری دارد" )
زیبایی ،عظمت ،قدرت
ای کاش حقِ انتخاب داشتم ،
حتما کوه می شدم
قدرت ،
کاش به یاد می آوردم اولین باری که مفهومِ واژه ی قدرت در ذهنم شکل گرفت!
قدرت،
به زوال امپراطوری رم فکر می کنم ،
و فکر می کنم که روزی سرگذشت خرابه های پایتخت های بزرگ عصر ما چگونه خواهند بود؟
هماهنگیِ شنوایی و بینایی مرا به دنیای رنگ به رنگ بال های پرنده ای کوچک می برد،چه بی قرار و نا کوک تنها روی سیم نغمه می خواند!
و فکر می کنم چرا سیم؟
دقیق تر گوش می کنم ،آب مثل همیشه خوش می نوازد .
رونده،
آب همیشه راه خود را پیدا می کند.
و انسان که سماجتش را با زدن پل به رخ آب می کشد ، ما هم راه خود را پیدا می کنیم!