تبليغاتX
سنگستان

سنگستان

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

   و به هنگامی که همگنان من

عشق را در رویایِ زیستن  اصرار می کردند،

من ایستاده بودم

             تا زمان لنگ لنگان از برابرم بگذرد

و اکنون در آستانه ی ظلمت ،

   زمانه به ریشخند ایستاده است

           تا منش از برابر بگذرم و در سیاهی فرو شوم

    به دریغ و حسرت چشم بر فنا دوخته،

                            آنجا که تو ایستاده ای.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 11:25  توسط سمانه  | 

 

   باز به جلوی آینه می روم واین بار که می خواهم پلک هایم را باز کنم  ، دیگر نمی ترسم

 این  اولین باری نیست که جای چشمانم را خالی می بینم،(فقط چشمانم!!) این بار هم نور از آنها عبور می کند و باز مناظر پشت سرم پیداست!

 پشت سرم!

می دانید؟!

    تازگیها با آینه به عقب سفر می کنم  به" دورها"

 

دورها؟ !  آه آنقدر اطرافم خالیست که فواصل برایم مفهوم گنگی پیدا کرده است- مگر نه اینکه قیاس ما را به ادراک ِ فاصله ها کشانده است؟ ! -راستی  خالی بودن چقدر خوب است !!چرا که مرا از بندِ مقایسه ها می رهاند.

 

شاید همین تصاویر از دورها بازتابِ حقیقیِ وجودم است و من در تمام ِ این مدت به مجازِ چشمانم سفر می کردم.

 

 به ابتدایِ تنهاییم می روم ...  وقتی که کوچک بود ولی  انقدر بود که هیچوقت نتوانستم یک سیب  قرمز را تا ته بخورم و فقط به بوئیدنش اکتفا می کردم و بویش آنقدر خوب بود که گاهی تنهاییم را پُر می کرد!

 

  نگاه می کنم و می بینم که آن وقتها  گاهی به آسمان زُل می زدم و به این" نمی اندیشم" که چرا آسمان انقدر کم رنگ است؟!

 

ولی اکنون تنهاییم آنقدر بزرگ شده است که احساس می کنم هیچوقت پُر نخواهد شد حتی با بوی یک سیب که اکنون دیگر قرمز نیست .

    وآسمان...

 

  گوشهایم هنوز به صدای تنهاییم گوش میکنند و این فریادهای ممتد سکوت است که آنها را کر کرده است! وحس می کنم

پهنه ی وسیع شنوایی ام دیگر حتی به پژواکِ صدای خودم هم حساس نیست!

 

اگر کسی توانسته گوشه ای از حقیقت را در شفافیتِ جسمی به سیاهیِ چشم ببیند به من بگوید که چگونه این همه تصویرِ تنهایی را  از چشمانِ خالیم در دلِ تنگِ آینه می بینم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 23:52  توسط سمانه  | 

  چشمانم را به سوی پنجره ی اتاق می گردانم  فکرم درطول  یک لحظه با تصویرهای گوناگونی که انگار روی شیشه ها رسم شده در هم می آمیزد،

  از پشت انحناهای ظریف نرده ی پشت پنجره که به طرز زمختی آهنین است امواج سبزرنگِ درختانِ بلند راهِ خود رادر هوای نیمه روشن صبح به سوی چشمانم پیدا می کنند.

 

ساختمان بلند رو به رو قامتِ درختان را تحقیر می کند.

 

  چقدر ترکیب گلهای صورتی که به یکباره دیش خاکستری ماهواره از میانشان روییده احمقانه است چه طعنه ی معناداری! واژه ای شاید بی ربط در ذهنم تداعی می شود" اصالت هنر"!

 

از لا به لای خطوط خشن هندسیِ تمدن کمی دورتر خطی مورب نوازشگرِ نگاهم می شود  بی اختیار خط را دنبال می کنم،  

     مرا به اوج می برد

با پوز خندی ارتفاع ساختمانِ رو به رو را برانداز می کنم (به یاد فروغ می افتم  "و نردبام چه ارتفاع ِحقیری دارد" )

زیبایی ،عظمت ،قدرت

ای کاش حقِ انتخاب داشتم ،

       حتما  کوه  می شدم

 قدرت ،

کاش به یاد می آوردم اولین باری که مفهومِ واژه ی  قدرت در ذهنم شکل گرفت!

قدرت،

به زوال امپراطوری رم فکر می کنم ،

      و فکر می کنم که روزی سرگذشت خرابه های پایتخت های بزرگ عصر ما  چگونه خواهند بود؟

 

هماهنگیِ شنوایی و بینایی مرا به دنیای رنگ به رنگ بال های پرنده ای کوچک می برد،چه بی قرار و نا کوک تنها روی سیم نغمه می خواند!

و فکر می کنم چرا سیم؟

 

دقیق تر گوش می کنم ،آب مثل همیشه خوش می نوازد .

رونده،

 آب همیشه راه خود را پیدا می کند.

          و انسان که سماجتش را با زدن پل به رخ آب می کشد ، ما هم راه خود را پیدا می کنیم!

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 12:19  توسط سمانه  | 

دیدی بعضی وقتا دقیقا با یک استدلال به دو تا نتیجه ی کاملا متناقض می رسی؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 19:55  توسط سمانه  | 

گوسفندها اگه شب خوابشون نبره چی رو می شمرند؟
+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 22:3  توسط سمانه  | 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که  یک روز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند ،

    آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند 

انگار آن شعله ی بنفش که در ذهن ِپاکِ پنجره ها می سوخت

       چیزی به جز تصورِ معصو می از چراغ نبود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 19:15  توسط سمانه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:19  توسط سمانه  | 

بابا من فقط گفتم ۷۵٪صفحه ی ...

حرفِ بدی زدم؟!!

خب اصلا تو بگو چند درصدِ صفحه ی ...

بعدشم قورباغه جان چه نتیجه ای ؟چه کشکی؟!

اون فقط یه محاوره ی دوستانه بود ! بچه ها شاهدند!!!

می دونی که جانب ِ احتیاط و این حرفا هم ...(حتی با وجود اتفاقات پارسال!!)

ببینم یعنی منظورت اینه که اینا رو هم می خونن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:4  توسط سمانه  | 

امروز چهاردهم است و من  هیچوقت 13 به در را دوست نداشتم!

-البته صبحش خوبه کلی بالا پایین پریدن و بازی و تحرک و گشت و گذار و تا خرخره خوردن ولی عصر که می شه...خسته وکوفته با فکرِ عذاب آورِ فردا و یه پیک نوروزی ِدست نزده( البته به جز رنگ آمیزیِ صفحه ی اول که قبل از عید از سر ذوق انجام شده) ومنِ خسته و خواب آلوده تا پاسی از شب در حالِ حل کردن پیکِ مزخرفِ نوروزی و ...

-الان دارم به آخرین جلسه ی کلاس مغناطیس فکر می کنم و بحث بر سرِ تاریخ امتحانِ میان ترم و داد بیدادمون که بعد از عید باشه و سوالِ دکتر شجاعی که" کیا تو عید درس می خونن؟! " و دستانی که قبل از تمام شدن جمله ی دکتر تا حد ِممکن به هوا برخاست!

 

و به دستور کارِ آز ِشیرینِ هسته ای فکر می کنم و شرحِ آزمایشش، که باید فقط  75%صفحه ی A4 باشد و فونتِ پاورقی ومتنش که باید با هم فرق کند وسایزشان که نباید فرق کند و خطای آزمایشش که در نموداری که به وسیله ی کامپیوتر رسم میشود باید مشخص شده باشد

 و اینکه ما باید به طورِحرفه ای بتوانیم گزارش کار آزمایشگاهی رو طبقِ استانداردهای ِجهانی بنویسیم و اینکه اینجا همه چیز طبق ِ آخرین استانداردهای جهانی است و اینکه خدا را چه دیدید شاید راه ِسِرن هم باز شد و ما هم به یکباره سر از آنجا در آوردیم و خواستیم گزارش آزمایش بنویسیم آنوقت نمی گویند استادش یادش نداده یک دستور کارِآزمایشگاه بنویسد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 13:23  توسط سمانه  | 

سلام 

 عیدتون مبارک

خوش میگذره؟!

ما که در چند روز اخیر مسافرت بودیم (می دونید، من عاشق سفرم) اصفهان هم یکی از جاهاییکه خیلی دوستش دارم(با اینکه تا حالا 7یا 8 بار رفتم) وای نمی دونید چقدر شلوغ بود مردم از سرو کول هم با لا می رفتن(آخه نیست بنزین لیتری 400 تومن و مردم نون ندارن بخورن!!)

 میگما نیمی دونید شب رو سی وسه پل چه صفآ یی دارِد آ قدم زدن کنار رودا خوردن یه چای

سفر همیشه به آدم کلی تجربه ی جدید می ده حتی اگه ۳،۲ روزه باشه

این چند تا از اون چیزاییه که  برام جدید بود

۱.ثبت یک رکورد جدید در سنگ پرانی در کنار سد، 4 با ر پرش  سنگ در یک بار پرتاب

2.من تا حالا ورزش باستانی رو از نزدیک ندیده بودم خیلی با حال بود اصلا اینی که تو تلویزیون نشون می دن نبودکه ، خیلی پر هیجانه ، ببینم  ورزش باستانی بانوان هم داریم؟!

3.حتما اگه رفتید اصفهون کله پاچه بخورید

4.کایاک (از اون قایق باریکا که پاروش دوطرفه است)  سوار شدم البته 2نفره! خب آخه اولین بارم بود ولی عالی بود!! رو زاینده رود، انقدر هم خوب پارو می زدم فقط یه بار نزدیک بود قایق رو کپ کنم  تو آب! این دوستمون بنده خدا کچل شد از دست من!!

۵.کوههای اصفهان خیلی جالبه ،دیدید؟!

و...

یک عآلمه هم عکس گرفتم

هر وقت جاهای تاریخی میرم تصور می کنم که تو همون زمان خودش اونجا چه شکلی بوده و آدما با چه قیافه هایی  چی کارا می کردن خیلی هیجان داره 

با اینکه بارها میدون نقش جهان و  مسجداش و عالی قاپو و چهل ستون و... رو دیدم ولی هنوزم دیدنشون برام تازگی داره و منو به وجد میاره به نظرم خیلی جالبه که یه نفر از 400، 500 سال قبل می تونه با آدمای400، 500 سال بعدش رابطه بر قرار کنه و حس خودشو منتقل کنه! فوق العاده نیست ؟!از لابه لای کاشی ها و نقاشی های رو دیوار می تونی با خالق اون اثر ارتباط برقرار کنی این خاصیت هنره ، خالق یه اثر هنری همیشه زنده است( فکر کنم از اون جملات قصار شد البته اگه طبق معمول کسی قبلا نگفته باشدش!!)

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 13:33  توسط سمانه  |